













![pink_skull_myspace_background_by_Ro.gif emo] image by ryabelle](http://i767.photobucket.com/albums/xx319/ryabelle/Decorated%20images/pink_skull_myspace_background_by_Ro.gif)




















NaZar YadEtOoN naWre

ByE ByE



+ نوشته شده در چهارشنبه 12 اسفند1388ساعت 3:5  توسط ۩۞۩فاضله۩۞۩
|
SaaLaaM .. WebaM HaCk ShoDe BoOoD :( !! vaLi Alan Die Doros ShoDe
+ نوشته شده در شنبه 19 دی1388ساعت 22:29  توسط ۩۞۩فاضله۩۞۩
|
EmO =LoVe :XxXx









NaZaReToOoN RaJeBe EmO ChiE :D :Xx

+ نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 4:22  توسط ۩۞۩فاضله۩۞۩
|
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود ، ازش پرسید :
چرا دوستم داری ؟ واسه چی عاشقمی ؟
دلیلشو نمی دونم ... اما واقعا دوستت دارم .
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی ... پس چطور دوستم داری ؟
چطور می تونی بگی عاشقمی ؟
من جداً دلیلشو نمی دونم ، اما می تونم بهت ثابت کنم .
ثابت کنی ؟ نه ! من می خوام دلیلتو بگی .
باشه .. باشه !!! می گم ... چون تو خوشگلی ، صدات گرم و خواستنیه ، همیشه بهم اهمیت میدی ، دوست داشتنی هستی ، با ملاحظه هستی ، بخاطر لبخندت !دختر از جواب های اون خیلی راضی و قانع شد .
متاسفانه ، چند روز بعد ، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت .
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم ، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم ، اما حالا که نمی تونی حرف بزنی ، می تونی ؟
نه ! پس دیگه نمی تونم عاشقت بمونم .
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوستت دارم اما حالا که نمی تونی برام اونجوری باشی ، پس منم نمی تونم دوستت داشته باشم . گفتم واسه لبخندات ، برای حرکاتت عاشقتم ، اما حالا نه می تونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمی تونم عاشقت باشم .اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان ، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره !!!
عشق دلیل می خواد ؟
نه ! معلومه که نه !!
پس من هنوز هم عاشقتم .
عشق واقعی هیچ وقت نمی میره .
این هوسه که کمتر و کمتر میشه و از بین میره .عشق خام و ناقص میگه : " من دوست دارم چون بهت نیاز دارم . "
" ولی عشق کامل و پخته میگه : " بهت نیاز دارم چون دوستت دارم . "
" سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه ، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه "

+ نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 3:59  توسط ۩۞۩فاضله۩۞۩
|
AaAaAaAaAa !!! CheGha ZoOoD DiR miSheW .. :O KheIli VakHt BoOoD naBoOoDam o Up NakaRdE BoOoDam :( .. DeLam KoLi TanG ShoDe BoOoD Khow BaRa HamEeEeEe [=XxXxXx] .. VaLi TaGhriBan 2BarE oMaDam :D [!] i Love u DoXxXx joNzZzZzaAaM :Xx ... ((I Will aLwAyS MisS U))

+ نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 0:42  توسط ۩۞۩فاضله۩۞۩
|
کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!! بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد .

+ نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 18:44  توسط ۩۞۩فاضله۩۞۩
|
No one cant go back and make a brand new start. Anyone can start
from now and make a brand new ending
هيچ کس نمي تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند ، اما همه مي توانند از
همين حالا شروع کنند وپايان تازه اي بسازند.

+ نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت 12:13  توسط ۩۞۩فاضله۩۞۩
|
قول بده بیای
اما هرگز نیا
من به این انتظار عادت کرده ام
من به قدم زدن در ایستگاه و اسکله خو گرفته ام
اگر بیای من دیگه در انتظار چه کسی تقویم را خط بزنم
به حرکت عقربه های ساعت نگاه کنم
قول بده بیای
اما هرگز نیا


+ نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 18:45  توسط ۩۞۩فاضله۩۞۩
|
فرشتگان روزی از خدا پرسیدند:
خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را برای چه آفریدی؟
خداوند گفت:غم را به خاطره خودم آفریدم چون این مخلوق که من خوب می شناسمش
تا غمگین نباشد به یاد من نمی افتد

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 19:7  توسط ۩۞۩فاضله۩۞۩
|
سارا هشت ساله بود كه از صحبت پدر
و مادرش فهميد كه برادر كوچكش سخت
مريض است و پولي هم براي مداواي او
ندارند. پدر به تازگي كارش را از
دست داده بود و نميتوانست
هزينهي جراحي پرخرج برادرش را
بپردازد. سارا شنيد كه پدر به
آهستگي به مادر گفت فقط معجزه
ميتواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از
زير تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك
را شكست. سكهها را روي تخت ريخت و
آنها را شمرد . فقط پنج دلار بود.
سپس به آهستگي از در عقب خارج شد و
چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت.
جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا
داروساز به او توجه كند ولي
داروساز سرش
به مشتريان گرم بود. بالاخره سارا
حوصلهاش سر رفت و سكهها را محكم
روي پيشخوان ريخت.
داروساز با تعجب پرسيد چي
ميخواهي عزيزم؟ دخترك توضيح داد
كه برادر كوچكش چيزي تو سرش رفته و
بابام ميگه كه فقط معجزه
ميتونه او را نجات دهد. من هم
ميخواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر
است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان
ولي ما اينجا معجزه نميفروشيم.
چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت شما
رو به خدا برادرم خيلي مريضه و
بابام پول نداره و اين همهي پول
منه. من از كجا ميتونم معجزه
بخرم؟ مردي كه در گوشه ايستاده بود
و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترك
پرسيد چقدر پول داري؟ دخترك
پولها را كف دستش ريخت و به مرد
نشان داد. مرد لبخندي زد و گفت: آه
چه
جالب! فكر كنم اين پول براي خريد
معجزه كافي باشد. سپس به آرامي دست
او را گرفت و گفت: من ميخواهم
برادر و والدينت را ببينم، فكر كنم
معجزه برادرت پيش من باشه. آن مرد
دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و
اعصاب در شيكاگو بود.. فرداي آن روز
عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت
انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس
از جراحي پدر نزد دكتر رفت و گفت:
از شما متشكرم، نجات پسرم يك معجزه
واقعي بود، ميخواهم بدانم بابت
هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت
كنم؟ دكتر لبخندي زد و گفت: فقط پنج
دلار!


دو راه براي زندگي كردن وجود دارد:
يك راه اين كه هيچ چيزي را معجزه
ندانيد و ديگري اين كه همه چيز را
معجزه بدانيد

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 16:1  توسط ۩۞۩فاضله۩۞۩
|
دخترک با عشق و علاقه رو به روی پسرک ایستاد و به پسرک گفت: دوست دارم
پسرک از روی شیطنت گفت: چند تا؟ دخترک جواب داد: خیلی!!
دخترک گفت: هر کاری بخواهی برایت میکنم
پسرک گفت: اگه دوستم داری مرا ببوس
دخترک بوسید روز اول تمام شد
روز دوم دخترک پسر را دو بار بوسید و روز دیگر بیشتر شد
بعد از سه ماه دخترک عاشق و شیفته پسر شده بود
پسرک گفت: تو مگر مرا دوست نداری؟
دخترک آرام سرش را تکان داد. پسرک گفت: تو مگر مرا بی نهایت دوست نداری؟
دوباره آرام سرش را تکان داد.
پسرک گفت : پس بیا قلبت را برای من بده تا با خود یادگاری ببرم .
چون می خواهم بعد از رفتن من اگر با کسی رفتی نتوانی عاشق شوی و فقط عشق من یادت بماند
دخترک هم بدون معطلی نوشابه ی شیشه ای که دستش بود را شکست
و تکه ای از آن را بدون معطلی و ناراحتی به سینه اش فرو کرد و لبخند زد و با صدای گرفته گفت
قلبم را بردار
پسرک هم خندید و قلب دخترک را با بی رحمی برداشت
و زیر پاهایش انداخت و گفت: من یادگاری نمی خواهم و خنده کنان رفت
دخترک هم موقع رفتن پسرک نفس های آخر را می کشید
دوباره گفت: دوستت دارم خیلی
این هم یک بوسه



+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 14:59  توسط ۩۞۩فاضله۩۞۩
|
یه روز مرگ بازندگی داشت درد و دل میکرد مرگ به زندگی گفت:توچرا واسه همه دوست داشتنی هستی وهمه میخوان باتو باشن ولی من واسه هیچکس ارزش ندارم وازمن میترسن ؟ زندگی گفت : چون تو یه حقیقتی ومن یه دروغ .
+ نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 16:0  توسط ۩۞۩فاضله۩۞۩
|
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟
فرشتـه جواب داد: می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!


+ نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت 22:38  توسط ۩۞۩فاضله۩۞۩
|
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست
داشتند.
زن: یواش تر برو, من می ترسم
مرد : نه, اینجوری خیلی بهتره
زن : خواهش میکنم, من خیلی می ترسم
مرد : خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری
زن : دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی
مرد : منو محکم بگیر
زن : خوب حالا میشه یواش تر بری
مرد : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری, آخه نمیتونم
راحت برونم. اذیتم میکنه
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه
آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین
زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون
اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای
آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می
یابد که نفس آدمی را می برد.

+ نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت 21:48  توسط ۩۞۩فاضله۩۞۩
|
به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد
به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد
به پاهایت بیاموز که هر جایی ارزش رفتن ندارد
به احساست بیاموز که هرکس ارزش خواستن ندارد

فرشته اي از سنگ پرسيد : چرا مانند خاک از خدا نمي خواهي که از تو انسان بسازد ؟ سنگ تبسمي کرد و گفت : هنوز آنقدر سخت نشده ام که مستحق چنين خواسته اي باشم

آسمون به ماه ميگه: عشق يعني چي؟ ماه ميگه: يعني اومدن دوبارهي تو...، ماه ميگه؟ تو بگو عشق يعني چي؟ آسمون ميگه : انتظار ديدن تو
+ نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 17:48  توسط ۩۞۩فاضله۩۞۩
|